خاطره زایمان
تقریبا از اولین روزهای ماه نهم دردهای بریودی مانند امونم روبریده بود.... روز بیست وچهار اذر یعنی یه روز قبل از زایمان رفتم خونه مامانینا شب دیر وقت بود باخودم گفتم دیگه برای چی برم خونه همینجا بمونم ,که فرداش هم توخونه تنها نباشم .خلاصه ماشبو خونه مامی موندیم نصفه شب ازگرما بیدار شدم یه کم درو باز گذاشتم که یهو یه درد خیلی وحشتناک از زیر دلم شروع شد طوری که یه جیغ کوتاه کشیدم بابام خواب الود گفت چیزی شده منم گفتم نه وگرفتم خوابیدم روز بیست وبنجم یهو یادم افتاد که مامانم میخواست امروز بره روضه هرچقدراصرارکرد نموندمووگفتم میخوام برم خونه خودم.محمد باماشین منو رسوند خونه وخودش رفت سرکار ..از وقتی که صبح از خواب ب...
نویسنده :
مامانی
2:46









